الفتال النيسابوري ( مترجم : محمود مهدوى دامغانى )

352

روضة الواعظين و بصيرة المتعظين ( فارسي )

موسى بن جعفر فرستاد . چون اين اموال به حضور ايشان رسيد اموال و جامه‌ها را پذيرفتند ، ولى جبه را به دست فرستادهء على بن يقطين پس فرستادند و براى او نوشتند : اين جبه را خوب نگهدارى كن و از دست مده كه به زودى براى تو موضوعى پيش خواهد آمد كه به اين جبه نيازمند مىشوى . على بن يقطين از پس فرستادن آن جبه به شك و ترديد افتاد كه سبب آن را نمىدانست و آن را نيكو نگهداشت . پس از چندى على بن يقطين نسبت به يكى از خدمتكاران ويژهء خود خشم گرفت و او را از خدمت خود بيرون كرد . آن غلام از گرايش على به حضرت موسى - بن جعفر اطلاع داشت و مىدانست كه او گاهگاه اموال و جامه و چيزهاى گران بها و هديه براى ايشان مىفرستد . در اين باره پيش هارون سخن چينى كرد و به او گفت كه على معتقد به امامت موسى بن جعفر است و همه ساله خمس منافع خويش را براى ايشان مىفرستد . از جمله همان جبه‌يى را كه امير مؤمنان براى بزرگداشت به او ارزانى داشته است در فلان وقت براى موسى بن جعفر ( ع ) فرستاده است . ( 1 ) هارون از اين موضوع برآشفته و سخت خشمگين شد و گفت : در اين مورد بررسى مىكنم و اگر چنان باشد كه تو مىگويى جان على بن يقطين بر باد رفته است . همان دم على را احضار كرد . چون آمد و برابرش ايستاد ، هارون پرسيد : آن جبه‌يى را كه به تو داده بودم چه كردى ؟ گفت : اى امير مؤمنان آن را در صندوقچهء سر به مهرى نهاده‌ام و بر آن مشك و بوى خوش ريخته‌ام و نيكو نگهدارى مىكنم و هر صبح و شام آن صندوقچه را مىگشايم و براى تبرك ، آن دراعه را مىبوسم و به آن نگاه مىكنم و سپس بر جاى خود مىنهم . گفت : هم اكنون آن را بياور . على بن يقطين گفت فرمانبردارم و يكى از خدمتگزاران خود را فرا خواند و گفت : به فلان حجرهء خانه من برو . كليدش را از خزانه‌دار بگير و فلان صندوق را بگشاى و صندوقچه‌يى را كه در آن است و سر به مهر است بياور . چيزى نگذشت كه خدمتگزار صندوقچه را همچنان سر بسته آورد و پيش هارون گذاشت . هارون دستور داد مهر آن را شكستند و گشودند و چون آن جبه را به حال خود ديد كه پيچيده و آغشته به مشك و بوى خوش است . آرام گرفت و خشمش فرو نشست و به على بن يقطين گفت : آن را بر جاى خود بگذار و به سلامت برو و از اين پس هرگز سخن سخن چينى را در مورد تو گوش نخواهم داد . و دستور داد پاداش بزرگى به او پرداخته شود و هزار تازيانه به سخن چين بزنند . حدود پانصد ضربه تازيانه زده بودند كه آن سخن چين هلاك